تبليغاتX
پیاده رو

وبلاگ گروهي « راوشكن » با يك داستان كوتاه از من با عنوان « آكواريوم » به روز شده . بخوانيد و نظر بدهيد .

www.raveshkan.blogfa.com


+ نوشته شده در  شنبه 1388/02/12ساعت 3:56 AM  توسط سلمان ستوده  | 

دفتر من در وسط

باد ورق می زند

برگی از آن می کند

نام تو در باغ ها

ورد زبان می شود ...


+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/08ساعت 8:8 PM  توسط سلمان ستوده  | 
پس از مدت ها ، براي ديدن "وقتي همه خوابيم" بيضايي به سينما رفتم . نوشته كوتاه زير ، نظرم بعد از تماشاي فيلم است :

ـ «وقتي همه خوابيم» حرف دل من نيست . راجع به بخشي از فرهنگ ماست . اين نقدي به مجموعه شرايط است كه هيچ كس سر جاي خودش نيست ...

(بخشي از سخنان بيضايي در جلسه نقد فيلم)

***

"وقتي همه خوابيم" روايت تقابل زر و زور با توانايي و هنر است . شمه اي است كوتاه از ضعف در جاي جاي ساختار فرهنگي ما . بيضايي در هيچ كجاي فيلم ، قصد قصه گويي ندارد و حتي اين " داستان سرا نشدن " فيلمش را فداي از دست دادن مخاطبش مي كند . مخاطب عامي كه اين جنس آثار را هذيان و پرت و پلا مي خوانند و از ديدنش خسته مي شوند .با ديالوگ هايش آشنا نيستند و حتي برايشان نا مفهوم است و از آنها سر در نمي آورند .

اما اين مخاطب ، هدف فيلم بيضايي نيست . او فقط مي خواهد نشان بدهد بخشي از درد هاي جامعه را ، در قالبي كه شايد به ظاهر عامه پسند نباشد . 

ساختار كلي  "وقتي همه خوابيم" ، مخاطبان جدي سينما را به ياد آثار مسعود كيميايي و بخصوص فيلم رئيس مي اندازد .اين شباهت از شكل ديالوگ ها و نحوه پرداخت ميزانسن ها تا چگونگي دفاع فيلم از هنر سينما گسترش پيدا مي كند .

آن نكته اي كه هميشه در آثار بيضايي اعمال مي شده و در "وقتي همه خوابيم" هم ديده مي شود ، اصرار فيلمساز بر القاي ادبيات خود به بيننده است . نكته اي كه معمولا در فيلم هاي ايراني مشاهده نمي شود و شايد مهمترين شاخصه آثار اوست .

شايد من هم مانند بسياري از تماشاگران ، در پايان سانس ، " خسته " از سينما خارج شدم و اين را حتما تاييد مي كنم كه "وقتي همه خوابيم" فرسنگ ها با ساير آثار بيضايي فاصله دارد . اما در اين ايام كه تماشاي "فيلم خوب" در سينما تقريبا تبديل به يك آرزو شده ، رفتن "وقتي همه خوابيم" بر روي پرده خود غنيمتي ست .


+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/01/09ساعت 3:36 AM  توسط سلمان ستوده  | 

كار در يك نشريه و در آوردن آن ، بسيار جذاب است . بخصوص براي آنهايي كه فكر مي كنند خورده استعدادي در اين زمينه دارند و مي خواهند كه خودشان را امتحان كنند. ولي طبعا اين شانس براي همه ميسر نيست و نصيب عده كمي مي شود . نشريات دانشجويي و درون گروهي مي توانند تا حدي اين امكان را براي آنهايي كه دوست دارند كاركنند ، فراهم نمايند .

 

اين احساس و علاقه در من هم از گذشته وجود داشت تا اينكه تصميم بر اين شد تا مسئوليت يكي از اين نشريات (ماهنامه ثامن) به عهده ام گذاشته شود . نشريه اي ديني و اجتماعي كه تا قبل از فعاليت من ، 27 شماره از آن منتشر شده بود و من بيست و هشتمين شماره از آن را مي بايست كار مي كردم .

احساسي كه نسبت به 27 شماره قبلي داشتم اين بود كه نشريه چندان جذاب نيست و مخاطبي كه اغلب نوجوان بودند ، آن را پس مي زند .

پس در آغاز سعي من بر اين شد تا شمايل جذاب تري به كار بدهم و البته تاپيك هاي متنوع تري را به نشريه تزريق كنم .

تلاشم بر اين بود تا علاقه ام به بعضي از شخصيتهاي فرهنگي ( نظير شريعتي يا امين پور ) را به مخاطبم منتقل كرده و در ضمن اداي ديني نسبت به آنها داشته باشم .

كارهايي شد اما مشكلات آنقدر زياد بود كه گهگاه مجبور مي شدم از حداقل نكاتي كه به آن سخت اعتقاد داشتم هم عبور كنم و حتي در مواردي خط قبلي نشريه را ادامه بدهم .

به هر حال بعد از انتشار شماره هاي 28 و 30 ثامن ، و بعد از اتفاقاتي كه در مورد شماره 30 افتاد ، خودم تصميم گرفتم كه عطاي كار را به لقايش ببخشم و از خير نشريه گرداندن ، بگذرم .

نكته اي كه براي خودم بسيار جالب مي نمود ، عدم توزيع نشريه بين دوستان بود . بطوري كه شايد كلا 70 نسخه از اين دو شماره بين بچه ها توزيع نشد .

از شماره 28 ، بيست و هفت نسخه كپي شد كه 7 نسخه را دوستان مسئول برداشتند و مابقي بين سايرين پخش شد و از شماره 30 كه با زحمت بسيار من تهيه شده بود و حداقل مي بايست 120 نسخه(و حتي بيشتر) از آن را بين بچه ها توزيع مي كرديم ، 80 نسخه كپي شد كه 50 نسخه پخش شد و بقيه را نمي دانم شايد خمير ...!؟

 

در اين مدت فعاليت ، تجربه هاي جالب و در عين حال تلخي را بدست آوردم كه اگر روزي شما قصد چنين كاري را داشتيد شايد(شايد نه قطعا) به دردتان خواهد خورد.

چند مورد از اين تجربه ها :

ـ هيچ كس در انجام كار همراهيتان نمي كند . فقط خودتي و خودت . بايد خودت بنويسي ، ويرايش بكني ، تايپ را هم خودت بكني و ... سر آخر هم ، انتظار دارند با اين همه كار ، مجله را سر وقت تحويلشان بدهي ! اين تسلسل كارها براي يك نفر طبعا باعث پايين آمدن كيفيت نشريه مي شود .

ـ انتقاد رسما حرام است ! كه اگر چنين كني ، عدم توزيع نشريه حداقل مجازاتت خواهد بود .

يك روز بعد از انتشار شماره 30 ، در يكي از مراسمات كه قرار بود در ان ثامن را توزيع كنيم (كه البته مانع شدند) يكي از مسئولان مجموعه به من گفت : اين بنده خدايي كه شما ازش انتقاد كرديد هر پنج ، شش ماه يكبار ، 70 هزار تومني به ما كمك مي كرد و شما با اين انتقاد ناراحتش كرديد . مي ترسم اين 70هزار تومنه ديگه به دست ما نرسه . پس فعلا از خير توزيع بگذريد و ... .

ـ حرف جدي و البته نو ممنوع ! تيتر يك شماره آخر ، جمله اي از حسن رحيم پور بود با اين عنوان:« نگذاريم انقلاب به دست سفيد پوست ها بيافتد» كه اين تيتر هم در امتداد خورده بود و هم در پلاك 8 و حتي سخنرانيش در صدا و سيما هم پخش شده بود ولي با اين توجيه كه ممكن است مخاطب تعبير بد كند ، تبديلش كردند به :«انقلاب ما و سفيد پوست ها»

ـ بايد از آنهايي كه قبلا ، كار در دستشان بود ترسيد(بدون شرح!)

ـ نو آوري معنا ندارد چون ممكن است به آنها بر بخورد و خوششان نيايد( فاعل در بند فوق!!!!!)

ـ اگر چوب لا چرخت كردند تعجب نكن(جلسه ي هيئت تحريريه را بهم زدند و ... )

ـ مقاله هاي انتقادي ات را قبل از صفحه بندي به احدي نشان نده ! حتي براي شنيدن نظر او . اين نكته را خيلي جدي بگيريد . خطر در كمين است . سانسور...!

ـ همه داراي نظر و عقيده و يك پا منتقدند . ولي پاي كار كه مي رسد هيچ چيز از دستشان بر نمي آيد . بعد از انتشار هم بايد جواب اين عزيزان را بدهي ...

ـ بايد دل همه را بدست آوري . ذكر پيشوند ها و پسوند ها فراموشت نشود .مثلا : مسئول خدوم ، برادر بسيجي ، شهردار مردمي و توانمند ، امام جمعه مهربان و عالم و ...

ـ و ...

 

اينها فقط شمه اي از مواردي بود كه در اين مدت تجربه اش كردم . با ورود به اين وادي قطعا بيشتر با اين نكات آشنا مي شويد .

اما نكته اي كه در پايان مي خواهم بدان اشاره كنم ، سوالي ست كه با توجه به موارد فوق در ذهنم ايجاد شده و آن اين است كه اصلا بايد در اين چند صفحه چه گفت ؟ اصلا چه مي توان گفت ؟ اگر بخواهيم به موارد فوق عمل كنيم ( كه البته مجبوريم ) چيزي توليد نمي شود جز چرنديات و كليشه هايي كه هر روز در مطبوعه هاي مختلف مي بينيم و حالمان بهم مي خورد از ديدشان . چه رسد به خواندنشان .

هدف چيست؟ اي كاش بتوانيم جوابي براي اين سوال دست و پا كنيم...


+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/12/26ساعت 12:1 PM  توسط سلمان ستوده  | 
تنها گوشه ای از کلاس نشسته ام . منتظر آمدن استاد به کلاس !

چند نفر از پسر ها هم هستند اما چندان با آنها نزدیک نیستم .دختر ها هم که کلاس را روی سر خودشان گذاشته اند .

 نمی دانم چرا ناخودآگاه یاد آماری که می گوید به ازای هر پسر سه دختر وجود دارد افتادم (!!) .

امروز دهم آبان است . از ترم هم دقیقا یک ماه و نیم گذشته . طبق عادت، ام پی تری پلیر ، یار تنهایی های من دراین لحظات است .البته اگر بعضی ها بگدارند !

طی این چهار سال هر وقت به این زمان از ترم می رسم ، یاد گذر سریع زمان می افتم . ام پی تری پلیر آواز دشتی کیهان کلهر را پخش می کند ... طعم غم آلود دشتی کیهان بد جور آدم را قلقلک می دهد . دفترم را ناخودآگاه ورق می زنم . چشمم می خورد به یک نوستالژی به یاد ماندنی !

خط سید علی میر علایی رفیق دوست داشتنی که در سفر راهیان نور با او آشنا شدم ...

« حرف های ما هنوز ناتمام ـ تا نگاه می کنی وقت رفتن است ـ باز هم همان حکایت همیشگی ... »

بغض گلویم را گرفته و نمی دانم چرا نمی زنم بیرون تا این بغض بترکد و راحت شوم . سوم آبان با سرعت گذشت و اصلا یادم نبود که حداقل از همین یک جایی که برای حرف زدن دارم یادی از قیصر عزیز کنم ... علی هر چه قدر هم که بد خط باشد اما یکی از خاطره انگیز ترین لحظات را برایم رقم زد .

گوشی را بر می دارم و سریع تایپ می کنم :

« آی ای دریغ و حسزت همیشگی ... »

ودقیقه ای بعداین جواب را با آه می خوانم :

« ناگهان چقدر زود دیر می شود ...»


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/08/15ساعت 10:26 AM  توسط سلمان ستوده  |